مژده صبح

شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

مهر آذر

دلم

..... صدا

............. سکوت

تنم

...... هوا

.............. هبوط

لحظه

........ شعر

............... سرود

شعری که نمیتوان سرود

و لرزش آینه ها انگار

یک صدا

........... یک نوا

..................... یک درود

یک درود بی بدرود

که نو میشود زمین

که نو میشود جهان

که نو میشود زمان

من و طنازی خورشید و سپهر

که تن خسته مهر

در چنین روز شکفت

وای بنگر به شراب

و چه گلگون شد و گفت

که تو ای ساغر گل

بشکن از سر شوق

که به سجاده نور

قلم عشق نوشت

پنج آذر شد و باز

ساقی آمد ز بهشت

                             میلادت مهر افشان مژده صبح

 

مهر آذر

نیما شیرازی
سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠

تو که بودی، هوا سپید

حالا که می شودصدای تو را

از تمام آشنایی این قصه ها شنید

برخیز و بیا

که فصل من و فصل ما رسید

.

.

.

بوی صدای تو از مهربانیت دمید

رنگ کلام تو از بی صدائیت سپید

اینجا نگاه تو از هر صدا بلند

بوی لبان تو مهمان برگ و بید

من آشنای به پای مهرت نشستنم

صبرت سرود رسیدن دهد نوید

صدا زدم تو شنیدی

چشمی به هم زدیم رسیدی

رفتی نه که رفتن

ماندی نه که ماندن

حالا من و صدای نفسها و بوی عشق

وتنی خسته از سکوت

" کز آشنا سخن آشنا شنید"

 

تو که بودی، هواسپید

نیما شیرازی
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠

هستم، به تمنای نگاهی

تا شحنه می برد صدای مرا به خراج این انتظار سرد

گرمم، که تو آتش زدی به سراپای لحظه های درد

تا گونه گونه خداخواه این غزل به غزالت نگه کند

من سینه می شوم، سپر از زهر دشنه های زرد

مردی که از گریز گذرگاه این نگاه مستانه بگذرد

مردانه به پیکار شحنه میرود این به ثریا رسیده مرد

هستم، به تمنای نگاهی

نیما شیرازی
شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

بی صدای س ب ز

حکایتی که صدایش صدای ساز شکسته هاست

و شاید شکسته سازها

و آن حکایت قلمهای شکسته است

و شاید قلم شکسته ها...

من این روزها دیگر قلمم ساز نمیزند.

شاید تقصیر بهار است

شاید تقصیر شکوفه.

چلچله ها آنقدر خوب میخوانند این روزها

که چون منی نخوانم بهتر

و در فصلی که رنگش جرم است این روزها

همان بی صدا بمانم بهتر.

بی صدا

 

 

نیما شیرازی
سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩

درد شعر و درد ساز

اگر من با تو در اندیشه باران حقیقت

لحظه های کشته را انکار می کردیم

ماجرا یک خواستن بود

پر که پرپر شد دلم خونابه باران ترک خورده

سرم سرتاسرش سایش به فرسایش

تمام لحظه های بی تو بودن مرگ بود اما

ماجرا یک خواستن بود

صبح و شب انگار سرما به سرما طعنه می زد

زیر آتشگاه خورشید از تنم یخ فواره میزد

آب حتی روی آتش هم نمی جوشید

هیچ گلبرگی لباس سبز ابریشم نمی پوشید

بس که تو اینجا نبودی در دلم رگبار خنجر بود اما

ماجرا یک خواستن بود

من گناهم بی گناهی تو گناهت صبر کردن

من ستاره رنگ می کردم تو ترانه شانه می کردی

من تمام عقده هایم کاغذ و طومار می شد

تار تار عقده های تو به مضراب سه تارت تار می شد

آن سه تار و تار تو به به

قصه و اشعار من چه چه

هیچکس از ما نمی پرسد

درد بی درمان این شعر و ساز چیست؟

ماجرای گریه در پرواز چیست؟

اگر من با تو در اندیشه باران حقیقت

لحظه های کشته را انکار می کردیم

ماجرا یک خواستن بود...

نیما شیرازی
سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

فاصله

من ز دیوار دگر بیزارم

این طرف من

آن طرف من

من از این نصف شدن بیزارم

این صدایت

گریه هایت

من از این اشکی که چشمش را نمی بینم

من از این خنده ز پشت در

وای از این حبس شدن بیزارم

بوی گل

عطر نفس

از پس دیوار چرا؟

نفسم خسته شد از بوسه سنگ

من از این سنگ و از این سنگ شدن بیزارم

رنگ شب رنگ دل دیوار است

مژده صبح از این قلب سیه بیزار است.

فاصله

 

نیما شیرازی
دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩

میلاد سبز

ترانه باران صدای قدمهای سبز میلادت 

به مبارک باد عاشقی می برد مارا

ای آشنا رضا... 

.

میلاد سبز

 

نیما شیرازی
سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩

این شش سالی که با همیم

شش سال پیش وقتی برای اولین بار نوشته هایم حیران و سر در گم خود را در دنیای مجازی یافتند به نوشته هایی می اندیشیدم که تنها خواننده اش، نویسنده اش بود و حالا قرار بود مژده و نگار و عاطفه و مژده ها و نگارها و عاطفه ها آنها را بخوانند و گاهی بخندند و گاهی...

و امروز بعد از گذشت شش سال و آن شش سالهای دیگر که هر چه یادم می آید از همان شش سالگیم من بودم این خط خطی کردنهای گاهی قافیه دار کاغذ، خوب و بدش را شما بگوئید، من فقط همین را می دانم که بارها و بارها گفته ام:

من خودم را در آنسوی نوشته هایم به تماشا نشسته ام...

.

تولد قلم

نیما شیرازی
پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩

مرگ برگ

به سلامت...

میروی ای فصل گرما

ما همه روزی به آخر می رسبم

و تو هم مثل همه

و تو هم مانند ما

رفتنت را چاره نیست

می روی...

اما کمی آهسته تر

این چند ساعت

این دقایق را

لحظه ها آخر به سمت مرگ برگ

تیر سرما در کمان

من به گوشم آن صدا

آن صدای رنج درد آلود برگ

خش و خش

زیر پاهای زمان

زندگی گاهی بهار

زندگی گاهی خزان

من دلم همواره از پائیز می گیرد

.

مرگ برگ

نیما شیرازی
سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩

مهر بی مهر

به یمن اینکه دلم سکوت این ترانه شکست

                                                           قلم کمر به نوشتن سوز این زمانه ببست

که مهر آمد و وآئین ماه مهر به جاست

                                                          کجاست ماه و مهر من کجاست کجاست؟

.

.

مهر

نیما شیرازی
دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

مژده فقط مژده صبح

اگه که خدای ناکرده، زبونم بشه لال

تا نگم دیگه از این حرفای بی ربط و محال

اگه که

اگه که...

اگه که مژده نبود...

وای چه لرزید تنم

یا اگه مژده من مژده صبح نبود

دیگه هیچی نمی موند

دیگه تو سکوت شب تا بشه صبح

هیچ صدائی نمی خوند.

میدونی

من اگر که تن باشم

مژده اسمش میشه خون

من اگه روح باشم

مژده اسمش میشه جون

تن بی خون

روح بی جون

شهر بی گل، گل بی آدم و یک آدم ویرون...

تنشو نگا کنید

سبزتر از باغ بهار

دلشو نگا کنید

قرمزی خون انار

وقتی که روزا دل من گه گداری می گیره

میگه زود زود پاشو این دلو وردار و بیار

اگه یک بار دلو دست دلی داده باشید

 حال و روز دلمو خوب می تونید داشته باشید

اگه گاهی قلمی گل میشه تو گلدون صبح

مژده خاک و مژده آب و مژده پروانه شده

مژده از روز ازل ساقی و پیمانه شده...

مژده

 

 

نیما شیرازی
پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩

فطر

خداوندا...

می دانم که گل افشان عطایت فارغ از کرده های ماست

وگرنه من چه کرده ام که مسحق عیدانه بدانی مرا؟؟؟

فطر

عیدتان مبارک

نیما شیرازی
دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩

آنچه می گفت علی

و چه پر شکوه است رفتنی با ستاره باران پیام

شهادت علی

نیما شیرازی
دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩

صدای پرواز دلت

یادت نره

یاد دلت

تو سکوت شبای قشنگ این ماه که پرواز کنی

ماهو پرواز میدی

 کنار پرواز دلت

صدای قناری ها رو میشنوی

به قناری های خسته از صدا

شوق پرواز میدی

کنار پرواز دلت.

کنار پرواز دلت

بوی مادر میگیره شعرای تو

شعر پر کشیدن دستای تو

دستائی که میرسه به آسمون

شایدم به قد چند تا کهکشون

اون بالا

بالا تر از هفت آسمون. 

کنار پرواز دلت

اگه یک آینه افتاد و شکست

تیکه های اون اگه چشاتو برد

لب رود گریه و دستاشو بست

به همون خدا قسم یادت نره

یاد اون که گفت بهت...

 یادت نره

یاد دلت

تو سکوت شبای قشنگ این ماه که پرواز کنی

ماهو پرواز میدی

 کنار پرواز دلت...

 

پرواز دل

پی نوشت:

- گاهی خواستن آنان که از تو شعر می خواهند از خود شعر زیباتر است...

نیما شیرازی
چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩

همه تن ترانه ام من...

من از این که با تو هستم سر و پا نمی شناشم

تو زدی چنـــان نوائی که صـــدا نمی شناســـم

تو بگو به خود نه با من که چه داده ای به جانـم

که به جز نوای جانت نی نوا نمی شنـــاســــم

تو به گـــلعذار صبـــحم مژده ی ســــرود دادی

که به غیر از این سرودت آشــنا نمـی شناسـم

مژده صبح

 

نیما شیرازی
پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩

فاطمه فاطمه است

امروز روز میلاد کسی است

که رفتارش نقطه پایانی بود بر

انزوای زن...

فرخنده زادروزش

روز زن

روز مادر

گرامی باد...

روز زن

نیما شیرازی
سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩

تولد یعنی به دنیا آمدن

سلام.

امروز تولد منه

مهمه؟

نیست؟

حالا مهم یا غیر مهم این تو خرداد بودنش منو کشته.

اون موقع ها که همیشه وسط امتحانا نمیدونستم تو سر ریاضی و شیمی بزنم یا تو سر تولدم. و حالا هم که خرداد یاد آور چه چیزها که نیست...

به هر حال ما دست به سینه تقدیر و در انتظار تغییر در این کلبه ای که خیلی پیش از داستان خرداد سبز بود، هی همش اندیشه کنان...

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت.

تولد همه خردادیها سبز سبز...

سبز سبز

نیما شیرازی
یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩

سپیده دمی در جاده - سپیده دمی در راه

من و فرمایش صبح

که بیا وقت نماز

دل به سجاده خورشید سپاریم سپید

تک درخت از ته نارنجی کوه

شکل لبخند خدا را خندید

وسکوتی که تنش رنگ صداست

محو طنازی نور

و چه لرزان چون بید

خیس خیس از عرق شهوت صبح

که بیاید خورشید

در کنار دل پر تاب و تب کوه و درخت

دل من یک ثانیه بر خود لرزید

و تن شب زده چشم تری

از کلامی ترسید

نکند ناز کند صبح سپید

نکند ابر سیاه

بکُشد رؤیای کوه

بشکند شاخه بید

در میان بهت و شک

هر امیدی ناامید

این سرود از آسمان

نرم و پرگونه رسید

که چه خورشید و چه ابر

چه سیاه و چه سپید

ته این جاده را

با نگاهی سبز سبز

مژده صبح خرید

سپیده دمی در جاده

نیما شیرازی
سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩

با تو بهار می شود

در باغ نوبهار گل صدای تو

بر ناز و سوسن و سنبل طعنه می زند

که این باغ گل، اگر نباشد صدای تو

غمواژه بر دل این صحنه می زند

                                           ***

در باغ نوبهار گل صدای تو

خوشبو ترین گل بهاری است

گلهای باغ همه متفق که این صدا

زیباتر از آواز قناری است

                                           ***

در باغ نوبهار گل صدای تو

عیدانه ای به نوای چکاوک است

گلبانگ زد چه چهه بلبل به روز نو

عید همه به صدای تو مبارک است

 

با تو بهار می شود

نیما شیرازی
سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

دوباره مژده دوباره صبح

مژده مژده این دل از نو خیس شد

دیدی ترانه خواند باران نگار من؟

گفتی نوشتن از نو گفتی بیا

گفتی صدا کند دوباره تار و ستار من

دیدم که غم گرفته دلت این روز چند

تا نشکند دلت بنهش بر کنار من

بوی گلاب و عطر تولد به نام رسول

خوش باد این ترانه سرودن به یار من

صبح است و مژده می دهد این ترانه خیس

زین پس بوسه به لبهای خنده ات شده کار من

مژده باران

نیما شیرازی

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

*راز دنيا*
مژده صبح۲
نگار
زير چتر كودكي
ساباط-کوچه های سقف دار
بهانه بودن
طعم گس خورشيد
از فرط بیکاری نویسنده شدم
يه سبد رازقي
يک قدم مانده به بهشت
آنيكا
چرک نویس
دل ابری
ديگری در من
یک جای دنج
غروب آخر
ميناي دل
گل يخ
براي خداحافظي خيلي دير بود
براي هميشه
سخن عشق نه آنست كه ايد به زبان
کفشهايم کو
واگويه های يک کولی
لحظه ها را با تو بودن
حوضک لي لی
مچاله کنار خاطره
از روی سادگی
دنياي كوچك من
شکلات تلخ
در برابر خدا
با صداي تو ميبينم


پرشين‌بلاگ